«تو آزادی که یا خود را انتخاب کنی و یا مرم را، اما هرگز نه چیز دیگری را که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمیارزد، پلید است، پلید فرزندم!
تو میتوانی "هرگونه بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد وگرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است. که این کلمات ویژه انسان و خداست و هیچکس دیگر........
چه وحشتناک است که میبینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پایمال میشود. انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش مسخ میشود. علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند...»
وای چقدر سخت است، تنهایی ات را درک میکنم دکتر جان!
سخت است دیدن اینهمه درد و من خود را روشنفکر بدانم. نمیخواهم نیستم!
من میخواهم با مردم باشم حتی به بهای از دست دادن همه چیز...
شب یلدا شده است و دیدن آدمهایی که باید انار و هندوانه و دیگر میوه ها و آجیل شب یلدا را همچون افسانه ای برای فرزندانشان نقل کنند چقدر سخت است. و بدتر از آن من اینجا پشت کامپیوتر بشینم و برای مردم نسخه بپیچم و هی آنها را نفهم فرض کنم و خود را روشنفکر بپندارم! ما هیچ چیزمان آدمی زادی نیست. و هی احساس کنم از آنها بیشتر میدانم در حالی که هیچ نمیدانم. راستی ما کیستیم و چه نقشی در زندگی این مردم داریم...
یاد مطلب پوران شریعت رضوی در کتاب "طرحی از یک زندگی" افتادم که وقتی دکتر بعد از کمک به زلزله زده ها به تهران برگشته بود چطور از آن صحنه ها زار زار میگریست.
من هم دلم گریه میخواهد! برای خودم و برای تو... کاش دکتر کنار ما بود احساس تنهایی میکنم.
نمیتوانم دل ببندم به این زندگی و لذت هایش، ارضایم نمیکند. دیدن آدمهای دور و برم حالم را مشمئز میکند.
میخواهم مانند خودم زندگی کنم! میفهمی چه میگویم؟ اگر پوچ گرا هستم، باشم! ربطی به کامو یا هدایت ندارد، خودم هستم
اگر شاد هستم، باشم! ربطی به رایبنز یا دایر ندارد. احساسم به من میگوید چه کار کن نه احساس تو! شاید کتابهایم را آتش بزنم!! گویی دارم رها میشوم از حس "بد" انگاشته شدن. دارم یاد میگیرم همه خوبی ها را با هم داشته باشم از لذت ها لدت میبرم به شیوه خودم. خودم، خودم میشوم!
دیگر "تو" هم نمیتوانی بر من اثر بگذاری! فقط می خوانمت. شاید هم نخوانم! چه خوب که نمیفهمی من چه میگویم، نمیفهمی؟
اصولم را خودم تعریف میکنم، نه کتابهایم و نه هیچکس دیگر.
رها که باشی دلت برای هیچ چیز نمیتپد، دلت که برای هیچ چیز نتپد رها میشوی! نه اصلا این اصل را هم نمیخواهم! من اصلا "اصل" نمیخواهم. آن چیز را که حس میکنم زندگی میکنم.
امشب میخواهم به فلسفه هم لعنت بفرستم! میخواهم بگویم فلسفه هم دروغ میگوید،بگویم؟ این را هم نمیگویم شاید اسم اصل به خود بگیرد.
همه چیز هم راست میگوید هم دروغ! اینطوری بهتر شد.
تو خود را باش من هم خود را هستم، رها میکنم و به خود می اندیشم شاید حقیقت در من باشد، اگر در حقیقت ریا نباشد. اگر هم باشد باکی نیست، دل به خودم سپرده ام اینک! اینطوری حتی از اشتباه کردن هم لذت میبرم! دیدی چقدر قشنگ شد. همه چیز را دوست دارم.
خودم میدانم شدیدا قاطی کردم!!
رای دادم اما کلا حس خوبی نداشتم!
نگاه های مسولین حوزه انتخابیه طوری بود که احساس میکردم
آنها فکر میکنند دارم تاییدشان میکنم.
به لیست ائتلاف اصلاح طلبان رای دادم و الان احساس میکنم
مثل آدم های پنجاه ساله فکر کرده ام و حاضر به شرکت در انتخابات شده ام.
البته میدانم کارم منطقی بوده است...
راستی بسیاری از آدمهایی که بهشان میگفتم به اصلاح طلبان
رای دهید و میگفتند: نه! ما رای نمیدهیم تو خائنی که رای میدهی!...
امروز سرافرازانه به پای صندوق های رای رفتند و رای سفید
انداختند یا به آدمهای عجیب و غریب رای دادند!
مانده ام این آدمها چطور با این همه "ریا" زندگی میکنند.
به هر حال زندگی ما همین است، بگذریم.
فعلا حس خوبی ندارم، صدا سیما هم که دیگر اعصابم را خراب کرده با این همه
مزخرف !
امیدوارم اصلاح طلبان پیروز انتخابات شوند.
دوباره بحث انتخابات رسید...
بحث های انتخاباتی مرا یاد انتخابات ریاست جمهوری گذشته میندازد، یادم نمیرود که شبی که رای گیری به پایان رسید یکسره در اینترنت بودم تا خبر جلو افتادن معین را بشنوم و بعد بخوابم! اما هرچه ساعت میگذشت بیشتر از پیروزی او نامید میشدیم تا مدتی دوام آوردم و به رختخواب رفتم به این امید که این خبرها غیر رسمی باشد و یا اینکه با شمارش آرای شهرهای بزرگ معین بتواند جلو بیاید.
صبح که بیدار شدم قبل از اینکه صورتم را بشورم کامپیوتر را روشن کردم و کانکت شدم، همه شواهد دال بر شکست معین بود. و آن خبرها و تحلیلهای آزار دهنده سایت بازتاب که داشت اعصابم را بهم میریخت. با حالتی نا امید از خانه بیرون رفتم و ساعتها قدم زدم.
یاد دوستان (تقریبا)همفکری می افتادم که در انتخابات شرکت نکردند و باعث شکست معین شدند. و به یاد ساعتها توجیه کردن آنها که باید رای دهید و آنها رای ندادند و معین شکست خورد! نمیدانستم مشکل از من بود که نمیتوانستم آنها را توجیه کنم یا مشکل از آنها بود که چشمانشان را بسته بودند.
یا مشکل از روشنفکران تاثیر گذار بود! حتما یادتان هست که آن اواخر خانم شیرین عبادی فرموده بودند که احمدی نژاد با خاتمی فرقی ندارد!!(نمیدانم که هنوز هم همین عقیده را دارند یا نه؟!) دیگر چه انتظاری میتوان داشت از عوام!
به هر حال آن روزها با زخم زبانهای فاتحان و تحریمی ها گذشت. هرچند تلخ و پر رنج.
تا اینکه بار دیگر انتخاباتی دیگر فرا رسیده است. اینک نمیدام دوستان تحریمی ما به اشتباه خود پی برده اند یا نه، اصلا دیگر مهم نیست که چه کسی اشتباه کرده است این مهم است که دیگر اشتباه نکنیم.
هنوز خیلی از دوستان را میبینم که به عدم شرکت اصرار دارند اما خوشبختانه دیگر توان زخم زبان زدن را ندارند.
دوستان عزیزم کاش زخم زبانتان را به ما بزنید اما رای بدهید! و دیگر دم از تحریم نزنید، باید اصلاح طلبان پیروز این انتخابات شوند. باید به حداقلها رای داد، راه دیگری نداریم، با شعار چیزی درست نمیشود.
و اما دوستانی که در فضای مجازی فعالیت میکنید مطمئن باشید که صدای ما از اینجا به گوش کسی نمیرسد سعی کنید با دیالوگ رو در رو دوستان و آشنایان را به رای دادن به اصلاح طلبان متقاعد کنید. اصلاحات را زنده نگه میداریم نه اینکه به آنها اعتماد داریم بلکه به این علت که راه دیگری نداریم و به این علت که ایران را دوست داریم.
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ....
پینوشت۱: برای اینکه درگیر بحث های حاشیه ای نشوم تا انتخابات فقط همین یک پست! مطالب جدید به صورت پینوشت اضافه میشود.
دوستان عزیز خواهشا در بحث شرکت کنید!!
پینوشت۲:
عجیب ترین خبر زندگیم را شنیدم!
اسحاق راستی و محسن باقری در رشت بعد از تبلیغات رد صلاحیت شدند!!
فهرست ائتلاف اصلاح طلبان رشت را دوست عزیزم فرزاد باقرزاده در وبلاگ فریاد زیر آب گذاشته من هم اینجا نقل میکنم:
محمد امجدی
شهریاب صبوری
غلامحسین بخشی
سپیده صومی
عبدالغفار یوسفی
محمد تقی عبداللهی
حجت الاسلام محمد کیا موسوی
میخواهم بنویسم
میترسم نوشته هایم هم بوی منطق بگیرد!
خسته از همه چیزم
دلخوشیم اینروزها شده چند بار خواندن و مرور کردن داستانهای هدایت.
آخر هدایت هم شد دلخوشی؟!
فراموشش کن
زنده بودن را فراموش کن، زندگی را فراموش کن فقط بگذار، بگذرد.
هر روز خبر مصیبت، اینهمه خبر خیانت اینهمه تنهایی، دلم گرفته...
دلم خوشی میخواهد
خوشیه پایدار و نه لذت لحظه!
دلم قهقهه میخواهد آنهم از ته دل، بدون ترس از آینده
خسته شدم از اینهمه منطقیدن!
اصلا به من چه که دنیا را گند گرفته
از همه چیز و همه کس بیزارم
کاش میدانستم برای چه آمده ایم؟
اصلا هم نگران این نیستم که خزعبلات پست میکنم!

باز هم سالگرد شهادت میرزا کوچک جنگلی فرا رسید...
امروز که در شهر تراکت های بزرگداشت او را میخواندم چشمم به نام او می افتد(میرزا کوچک خان جنگلی) و ناگهان یاد شعر مرحوم شیون فومنی افتادم که میگفت:
«چرا گی، میرزای خان؟ خان اون کوچیکه کنه، اونی که رعیت خونه بخورده بو خان بو»
(چرا به او خان میگویید خان او را کوچک میکند، آنکس که خون رعیت را خورده بود خان بود)
و شیون در جای دیگر از عزت او میگوید:
«به دنیا زنده ننستی نه شیخ نه شاه»
(در دنیا نه شاه و نه شیخ را به حساب نمی آورد).
میرزای عزیز
هنوز بوی مردانگی و شجاعت تو در جنگلهای گیلان پیچیده است.
ستاره آزادی خواه گیلان یادت را همواره گرامی میداریم...
ایران تو را فراموش نمیکند
گاهی اوقات فکر میکنم که چرا ما ایرانیها اینقدر علاقه به حرف زدن داریم، از سیاست گرفته تا مسائل فرهنگی و اجتماعی بهترین شعارها را میدهیم بهترین که نه قشنگترین!
میخواهم راجع به مسائل جنسی حرف بزنم و اینکه چرا اینقدر دیدگاه طبقه روشنفکر با طبقه متوسط جامعه فرق میکند...
هر بار که راجع به این مسائل در وبلاگها میخوانم میبینم که دوستان به صراحت همه را به برقراری رابطه با چندین نفر برای کسب تجربه! دعوت میکنند، آنهم به اشکال گوناگون! تا ببینید طرف شما را ارضا میکند یا نه؟! گویا اینها انسان را همانند یک ماشین میدانند که تنها نیاز است در فرایند تمرین سکس آب بندی شود!
و اگر کسی بگوید: که رابطه جنسی چیز با ارزشی است که باید به موقع و با شخصی که تصمیم گرفته ای همیشه با او بمانی انجام شود، نه اینکه از طریق آزمون خطا به دنبال شریک جنسی مناسب باشید(یعنی اگر حال نداد عوضش کنید!)...
چه جوابی از این دوستان خواهد شنید؟
من کم نشنیده ام... امل، متحجر، قرون وسطایی، بیسواد، تحت تاثیر القائات حکومت! فریب خورده، چه میدانم، خلاصه در بحثهای مختلف همواره از این چیزها شنیده ام
پاسخ من اینست:
یا شما انسانها را فاقد احساس و شعور میدانید یا ترجیح میدهید بدانید!
شماها بهتر میدانید که تجربه اولین سکس، فراموش شدنی نیست و چرا ما انسانها باید اینقدر احمق باشیم که این تجربه را با کسی که قرار است همیشه در کنارمان بماند نداشته باشیم؟
نمیدانم باید چه کار کرد از طرفی گروهی را میبینی که هرگونه رابطه دختر و پسر را شر مطلق میشمارد!(اکثریت طبقه متوسط) و از طرفی با گروه دیگر از افرادی دست به گریبانی که در بسیاری از مسائل با آنها هم فکری اما..... تکلیف گروه اول و سنخیتش با ما مشخص است! اما گروه دوم:
اینان معتقدند که انسان هر وقت اراده کرد باید شلوارش را پایین بکشد! خوب غریزه است دیگر ما هم که تنها یک حیوان پیشرفته هستیم! چرا باید امیال خود را سرکوب کنیم؟! و تنها مشکل "آنها" این است که چگونه بیشتر لذت ببریم، یا چگونه شخصی را پیدا کنیم که بیشتر با او لذت ببریم (البته راه حل داده اند، از طریق آزمون خطا!)
بله فقط به لحظه سکس و لذت جسمی آن فکر میکنند و به این موضوع کاری ندارند که بعد از سکس چه خواهد شد و اگر ، معشوق واقعی در کنار شما نباشد و در آغوشتان نگیرد و این اطمینان را به شما ندهد که همیشه در کنارتان خواهد ماند(به هر طریقی) از لحاظ روحی چه مشکلی پیش خواهد آمد، و چه احساس نا خوشایندی به مرد یا زن دست خواهد داد. البته اگر انسان طبق نظریه "آنها" به ماشین تبدیل نشده باشد.
اینکه از لحاظ جامعه شناسی چه مشکلاتی را برای جامعه پیش آورده و میاورد بماند!
ای کاش به جای اینهمه شعارهای قشنگ کمی به نتیجه عمل هم فکر کینیم بدانیم که میتواتنیم این موهبت را مایه عشق و پیوند روحی قراردهیم...


