نمیدانم چرا جدیدا اینطوری شده ام، شبیه آدمهای معتاد! خیلی بی حوصله و بی انگیزه! دیگر مثل قدیم زیاد هیجان زده و خوشحال نمیشوم یک زمانی دیدن یک مسابقه فوتبال تیم مورد علاقه ام کلی برایم لذت بخش بود یا دیدن یک فیلم خوب یا خوردن غذا در یک رستوران شیک با یک دوست خوب یا یک بحث سیاسی با یک آدم باسواد یا خریدن یک لباس نو یا شلوغ کردن در دانشگاه و بحث کردن با مسئولان دانشگاه یا چه میدانم مثلا گپ زدن با یک دوست قدیمی یا یک آشنای نزدیک اما دیگر اینها هم لذتی ندارد مثلا همین چند روز پیش که بعد از دو ماه به دیدن مادربزرگم رفتم به شدت لحظه شماری میکردم که زمان بگذرد و بتوانم از آنجا بیرون بیایم کلا اینطوری شده ام بی احساس و یخ! دیگر کتاب هم نمیخوانم حتی کتاب خواندن هم برایم لذت بخش نیست. دروغ نگویم یکی دو تا کتاب وین دایر و رابینز و تریسی دور و برم هست که یک نوک از هرکدامشان میزنم! البته اینها را زیاد کتاب نمیدانم... یکی که در علم پزشکی دست دارد بگوید افسردگی گرفته ام یا نه؟!
قرار است یک کار خوب رو به راه شود اصلا منتظرش نیستم! اما شاید بتواند کمی متفاوت باشد خلاصه چند ماهی را هم با آن سپری میکنیم تا تکراری شود!
کلا اوضاع زیاد رو به راه نیست!
فعلا فقط وقتم را در اینترنت میگذرانم، اخبار میخوانم و وبلاگ. اینها را هم که دارند یکی پس از دیگری فیلتر میکنند! تا ببینیم چطوری میشود روز گار ما...
این مملکت گل و بلبل هم که امکان همه گونه شادی و تفریح را در اختیار ما قرارداده است تا کور شود هر آنکس که نتواند دید!!
البته شاید خودم مقصرم که اوضاع ام اینطوری شده...
میدانم اینهایی که نوشتم برای شما جالب نیست انتظار هم ندارم که بخوانید و نظر بدهید! اما برای منی که روایت کردن خودم سخت است حرف زدن در اینجا غنیمت است فقط تحمل کنید ماندنش را...
دیروز به همرا دوستم به کتابفروشی رفته بودیم برای تهیه کارت پوستال واسه عزیزش در روز ولنتاین، ماجرای جالبی پیش آمد که گفتم بد نیست اینجا نقل کنم! از آنجا که خاطره من برای شما هیچ جذابیتی ندارد اندک چاشنی طنز به آن میافزاییم!
ماجرا از اینجا شروع میشود که ما وارد یک کتابفروش میشویم که کارت پوستال هم دارد!
کارتی را انتخاب میکنم و برمیداریم در همان هنگام هم یک روحانی(همان آخوند خودمان) در حال خریدن کتاب است، گویا تیپ ما برایش جالب است هر از چند گاهی به ما نگاهی میکند!(البته از چشم برادری بود مشخص بود که قصد و غرضی ندارد!).
من بدم نمیاید سر صحبت را با او باز کنم به نظر خوش مشرب میاید اما میترسم مرا ضایع کند! خلاصه خودش سر صحبت را باز میکند... به دیالوگ من و حاجی گوش دهید!
حاجی: آقا جان این کارت و واسه چی گرفتی جانم!
- واسه روز ولنتاین حاج آقا!
حاجی: ولنتاین دیگه چیه جانم؟!
- روز عشاق
حاجی:آهان! اینها نشانه های فرهنگ غرب هستند پسرم
- حاجی جون ما، هم جشنهای غربیها رو جشن میگیریم هم ماله خودمون و مثلا چند روز پیش جشن سده بود کلی خوشحال بودیم(حالا دیگر از سپندار مذگان حرفی نشد، گفتم شاید فکر کند دارم بهش فحش میدم!!)
حاجی: جشن سده دیگه چی چیه؟!
- حاج آقا به خدا غربی نیست!
حاجی: پس کجاییه جوان؟
- اصل ایرانیه!
حاجی: پس چطور من نشنیدم،(در این لحظه فکر میکند چون خودش نشنیده پس وجود ندارد پس تصمیم میگیرد به حرف خودش ادامه دهد) واقعا عجیبه که این چیزها داره فرهنگ ما رو تحت الشعاع قرار میده ما با این تاریخ کهن نباید به سنتهای آنها پایبند شویم.
- حاج آقا تاریخمون که داره میره زیر آب(منظور مرا نمیفهمد! ادامه میدهم) هرچی شما بگی... راستی حاجی ما چهارشنبه سوری رو هم جشن میگیریم این که دیگه ایرانیه، نیست؟!
حاجی: جشن که نه جنگ!
در این قسمت به شدت از حاجی خوشم میاید، دوست دارم لپش را نیشگون بگیرم به سمتش نیم خیز میشوم که دوستم مرا کنترل میکند!
- آره جنگه، یکجوری مبارزه (دارم سیاسی میشوم یکی مرا کنترل کند)
حاجی: مبارزه با گوشها و اعصاب مردم؟
- مبارزه با محدودیت! یادم هست یک زمانی فقط در کوچه ها آتش روشن میکردند و جوانها و خانواده ها در کنار هم شادی میکردند و جشن میگرفتند و از روی آتش میپریدند، اما جلوی اینکار را گرفتند. شما البته از ما بزگترید باید بهتر بدانید ... مطمئن باشید با این محدودیتها بالماسکه و هالووین هم رواج میابد...
حاجی: اینها خرافات است به خاطر همین جلوی آن گرفته میشود اسم اینها محدودیت نیست.
کم کم دارم عصبانی میشوم! دوستم میگوید برویم دیر شده است به حاجی میگویم واقعا شما اینقدر از خرافات بیزارید؟! حاجی فن بیان را در حوزه علمیه به خوبی آموخته است! حرف را عوض میکند و در پایان تصمیم میگیرد به جای ادامه بحث مرا نصیحت کند به من میگوید که درگیر این بحثها نشوم و به زندگیم برسم کتاب را میگذارد و زود میرود!
ما هم میرویم...
این را هم بخوانید.... سپندار مذگان چه روزی است؟
امروز کم نیستند کسانی که جریان روشنفکری دینی را یا شکست خورده میدانند و یا از اساس وجود چنین جریانی را منکر میشوند. کم نیستند کسانی که روشنفکری دینی را به دایره مربع تشبیه کرده اند! و این جریان را به استهزاء میگیرند. اما با نگاهی مختصر به تاریخ ایران میتوان وجود و شدت تاثیرگذاری و میزان نفوذ این جریان را ثابت کرد. چه قبل از انقلاب که این جریان تلاشهایی زیادی را به رهبری اشخاصی چون شریعتی و بازرگان و طالقانی و سحابی و... انجام داد و چه بعد از انقلاب، نشان میدهد که این جریان همیشه در برابر کژی ها و ظلم ایستاند و به گواهی تاریخ بیشترین هزینه را هم در راه اعتقاد خود پرداختند. نگاهی به حجم نشریه های توقیف شده و سایتهای اینترنتی فیلتر شده آنها به خوبی گواه این مدعا است.
و با نگاهی به روشنفکرهای فرنگ رفته و اینکه آنها بیشتر وابسته به چه جریانی هستند و آبشخور فکری آنها چیست، به سادگی میتوان دریافت که آنها که اینک بازرگانها و شریعتی ها را به سخره میگیرند هیچگاه نتوانسته اند به این مرم نزدیک شوند و بزرگترین افتخارات آنها هم این است که با سخیف ترین ادبیات عوام را مورد تخطئه قرار دهند و خود را هم ملزم به پاسخگویی به هیچ سوالی ندانند. و وقتی هم که اوضاع بر وفق مراد نباشد فرار را بر قرار ترجیح دهند! و عجیب اینکه هیچگاه از خود نمیپرسند که چرا نمیتوانند به مردم نزدیک شوند. شاید به این دلیل که خود را در موضع برتر و حق میدانند، و دیگران را عوامی که توسط مذهب تخدیر شده اند... به همین راحتی!!
در مقایسه جریانهایی که امروز در صف مخالفت با روشنفکران دینی قرار گرفته اند، با جریان مذکور، به خوبی در خواهیم یافت که کدام جریان وفاداری بیشتری بر سر آرمان و عقیده و پیمان خود با مردم داشته اند، و شاید به گواهی تارخ بتوان دریافت که چه کسانی تخدیر شده واقعی هستند!
امروزه این تفکر توسط افرادی مورد حمله و اهانت قرار میگیرد که معمولا وقتی سر از لاک خود بیرون میاورند که اوضاع برایشان زیاد خطرناک نباشد! این تفکر توسط جریانی مورد سرزنش واقع میشود که ویران کردن را در دستور کار خود قرار داده اند و میدانند که در این جبهه قرار گرفتن کمترین انتقاد را متوجه آنها میکند. هر موضوعی که اتفاق می افتد در موضع "چپ" قرار میگیرند و به هر چیزی به دید منفی مینگرند و معتقدند که همه چیز باید ویران شود و هیچگاه نمیگویند که چه چیز را و چگونه باید جایگزین ویرانی ها کرد، اصولا آنها وظیفه خود را ساختن نمیدانند! چون دریافته اند که ساختن هزینه بر است و ممکن است آنها را مورد حمله نقادان قرار دهد. در نتیجه با شعارهایی رویایی و آرمانی احساسات را برانگیخته میکنند که آنها کارشان با احساس است و منطق را وجهی نمینهند.
زبان به استهزاء می گشایند و به جریانی که میخواهند با حفظ داشته های نیک ناراستی ها را اصلاح کند می تازند، آری جریان روشنفکری دینی تندروی نمیکند، اصلاح طلبی میکند و انقلابی عمل نمیکند دلیلش این است که با حاکمیت قانون جنگل موافق نیست تندروی نمیکند چون مانند بعضی جریانها نمیخواهد هر آنچه را که در طول تاریخ برای ایرانمان ساخته ایم ویران کنند.آری، نمیگوید هر آنچه را که ما در طول تاریخ به دست آورده ایم شایسته ویرانی است و هر آنچه را که دیگران دارند شایسته پذیرائی! و شاید تنها به همین دلیل است که به تحجر متهم میشود.
قطعا جریان روشنفکری دینی هم ضعفهای بسیار بزرگی دارد که باید توسط متفکران این جریان حل شود و سوالات بسیاری را باید پاسخگو باشند. این جریان اگر میخواهد همچون گذشته پویا و تاثیرگذار باشد باید زبان ارتباط برقرار کردن با مردم را دریابد هرچند که حاکمیت هیچ رسانه ای را از آنها بر نمیتابد.
خدايا! اين چه حكمت است؟
ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رساندهاند.
خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين است؟
اكنون شهيدان كارشان را به پايان رساندهاند. و ما شب شام غريبان ميگرييم، و پايانش را اعلام ميكنيم و ميبينيم چگونه در جامه گريستن بر حسين ، و عشق به حسين، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه ميخواست اين داستان به پايان برسد.
اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست ميكند تا انسانها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروههاي مردم و همه ارزشهاي انساني محكوم شده است.
يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت ميكند، يك جلاد است كه شهيد ميكند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شدهاند، و زنان بسياري در زير تازيانههاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شدهاند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كردهاند و گرسنگيها و بردگيها و قتل عامهاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
و اكنون حسين با همه هستياش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب ميكردند و ملعبه حرمسراها ميبودند يا اگر آزاد بايد ميماندند بايد قافلهدار اسيران باشند و بازمانده شهيدان،
با زينبش! و حسين با همه هستياش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع ميمردند، شهادت بدهد.
اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين و همه عزيزانش و همه هستياش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهياش را انجام داده است.
چه هوشيارانه دگرگون كردهاند پيام حسين را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.
هرچه فکر کردم دیدم چه چیزی بهتر از کلام شریعتی برای توصیف واقعه ی عظیم عاشورا میتواند وجود داشته باشد.
چه روزهایی است این روزها گویا پایان است و گویا آغاز...
نمیدانم
گفته بودی که این بازی خطرناک است اما من از خطر نترسیدم. صدای قهقهه ی آرامش چشمانم را نا شنوا کرده بود! خواستم شادی را تجربه کنم گفتی نزد من نیست، صدایت را ندیدم...
من، مغرور و تنها و آرام بودم، از تجربه طوفان بیمی نداشتم.
من به دنبال حرکت بودم و تجربه، نمیدانستم که برای هر کدامشان باید بهایی بپردازی. احساس میکنم زور بردن این بازی خطرناک را ندارم! انگیزه برد هم ندارم! انگیزه بعد از برد هم ندارم جرات شکست خوردن هم ندارم... به دنبال قدرت اداره کردن بازی هستم، سخت است!
دردهایت را اگر نتوانی فریاد بزنی آنگاه اشکها صدایت را میدزدند.
چه ابلهانه سخن میگویم اینروزها...


