حدود چهار ماهی می شود که در وردپرس می نویسم.
بعضی دوستان سوال می کنند که اینجا هستم یا در ورد پرس..
باید عرض کنم که بلاگفا تمام شد! به هیچ وجه هم قصد برگشتن ندارد چون تازه دارم مزه وبلاگ را می فهمم! فقط از دوستانم می خواهم که آنهایی که هنوز به این وبلاگ لینک داده اند لینک را به http://www.delbastegi.wordpress.com/ اصلاح نمایند من لینک همه شما را در وبلاگ خودم قرار داده ام اگر نبود حتما تذکر دهید.
با تشکر فراوان..
خواندن رشته روانشناسی را آغاز کردم، کامپیوتر را ترم دیگر تمام میکنم وکامل میچسبم به روانشناسی، برایم بسیار شیرین جلوه می کند این روزها...
اینکه جرات کردم و به دنبال عشقم بروم را تا حد زیادی مدیون وبلاگم میدانم، وبلاگی که بسیار شیوه زندگی مرا تغییر داد، اینقدراز این وبلاگستان آموخته ام که حتی بار توهین های کمر شکنی که در این نزدیک به یک سال به من شد را توانستم به لطف خدا تحمل کنم. البته در مورد وبلاگم مفصل در روز تولدش مینویسم! فقط خواستم این خبر را به شما عزیزانم داده باشم که روانشناسی آغاز شد شاید بر روی وبلاگم هم اثرگذار باشد.
خدیا متشکرم
تلخندهای شیرینی که سریالهای عطاران در گذشته بر لبم مینشاند باعث شد که سریال امسالش را هم به دقت دنبال کنم. بله ترش و شیرین را میگویم سریالی که امسال بارها کامم را تلخ کرد تا حدی که چندین بار به خود گفتم چرا باید چنین سریال سخیفی از رسانه ملی که از پول بیت المال تغذیه میشود اجازه پخش بگیرد.
رضا عطاران را برای ساخت سریالهایش در ماه رمضان همیشه دوست داشتم سریالهایی که خیلی زیبا و هنرمندانه "طبل توخالی" بودن ثروتمندان را نشان میداد و در نقطه مقابل آن مردمی را به تصویر میکشید که راه دزدی و چپاول را بلد نبودند و مجبور بودند در فقر زندگی زندگی کنند. مردمی که با شرافت زندگی میکردند و شاید در حسرت بودند اما هیچ چیز را با شخصیت و شرافتشان عوض نمیکردند. موضوعی که به زعم خیلی ها کلیشه عطاران و گروهش شد. اما باز هم من منتظر این کلیشه دوست داشتنی بودم
اما گویا اینبار زندگی آدمهای قصه او متفاوت شده بود...
عطاران که کارگردان خوش شانس امسال شده است و شانس پخش شدن کارش در ایام نوروز را بدست آورد سریال "ترش و شیرین" را بر روی آنتن برد، سریال او اینبار فضایی متفاوت دارد، اینبار آدم "بد"های قصه او آدم های فقیری هستنند که از شرافت چیزی نمیفهمند! آدمهایی که حاضرند برای اندکی ثروت و مال، شرافت خود را به حراج بگذارند...
آقای عطاران اینکه کاراکترهای "ندار" سریال سریال شما هر تحقیری را تحمل میکنند تا به هزار تومان پول برسند را من توهین به ملتم میدانم، ملتی که اکثریتش اینروزها دارند در زیر خط فقر زندگی میکنند و از لحاظ "بی پولی" شبیه شخصیتهای سریال شما هستند اما خیلی هاشان از لحاظ شخصیتی، شباهتی به کاراکترهای سریال شما ندارند...
آقای عطاران امروز چند نفر در خانه اشان تلویزین پلاسما دارند که شما میخواهید ما را به خاطر پلاسما ندیدن کارکترهایت(مردم) بخندانی؟! چند نفر ماشینهای آنچنانی که آدم "خوب"های قصه شما سوار می شوند، را دیده اند؟ که میخواهی ما را به خاطر اینکه بلد نیستند در این ماشینها را باز و بسته کنند بخندانی؟! بله آقای عطاران تو امروز میتوانی با دست انداختن اکثریت مردمت، یک طبقه خاص را بخندانی...! اما مطمئن باش که مردم تو در خلوتشان به تو و هنرت میخندند و شرم میکنند که هنرمندی مانند تو در مملکتشان زندگی میکند...
شاید میخواهید بگویید طنز ساخته اید و هدفتان خنداندن مردم بود که در این صورت به شما میگویم که میتوانستید قصه زندگی خودتان را برای مردم به تصویر بکشید که قطعا مضحک تر هم جلوه میکرد. آقای عطاران خندیدن به مردم دردمند نه ترش است نه شیرین، تلخ است، تلخ ...
نمیخواهم ارزش هنری کارتان را نقد کنم که جزء لودگی و مسخرگی چیزی در آن نیافتم. آقای عطاران یادتان باشد هنر وقتی مقدس است که در خدمت مردم قرا گیرد و هنرمند وقتی با ارزش است که از درد مردم کم کند نه بر آن بیفزاید.
جناب عطاران مخاطب شما در تلویزیون ثروتمندان نیستند، که آنها برای شما و هنرت پشیزی هم ارزش قائل نیستند! آقای عطاران امروز متاسفانه فرصت استفاده از بیت المال به تو و امثال تو داده شده است پس بهتر است مواظب خودت باشی
بوی عید کم کم به مشام میرسد، سال 85 با همه فراز و نشیبش دارد به پایان می رسد و قرار است نوروز بیاید!
هرکس به دنبال دلیلی می گردد که بتواند خود را قانع کند که از آمدن عید خوشحال باشد.
شرایط بد زندگی همه را بی انگیزه کرده، اوضاع بد جامعه، فضای بسته سیاسی و وجود فقر و فحشا و دیدن آدمهایی که در آرزوی لباس نو هستند و مجبورند به بچه هایشان بفهمانند که نوروز هم مانند ایام دیگر است چه لزومی دارد آدم حتما لباس نو بپوشد! و لابد آجیل را در خواب میبینندو شیرینی را در رویا و حتما خواب و رویایشان را هم برای کودکانشان تعریف نمیکنند که اگر سر صحبت باز شود شاید آنها قشنگترش را دیده باشند! سبزی پلو با ماهی شب عید را دیگر فراموش کرده اند نه به این علت که حافظه اشان ضعیف است...
همه ی اینها را میدانم و خوب میدانم که در این وانفسا از امید و شادی و انگیزه نوشتن شاید احمقانه به نظر آید! میدانم اگر بگویم هنوز هم انگیزه است شاید همه فکر کنند یا دیوانه ام یا مرفه بی درد!
اما میخواهم بگویم نباید دست روی دست گذاشت و مصیبت وار به لحظه ها نگریست، هنوز با همه این اوضاع بوی عید را می شنوم و میخواهم با آن زمستان را به سر کنم، هنوز میخواهم بگویم آمدن عید را به نیامدنش ترجیح میدهم، هنوز هم میخواهم از لحظه تحویل سال به وجد بیایم و باور کنم که دعای لحظه تحویل سال حتما بر آورده میشود، هنوز میخواهم از عیدی گرفتن لدت ببرم، هنوز میخواهم مسحور سفره شگفت انگیز هفت سین باشم، هنوز میخواهم نگران ماهی قرمز داخل تنگ باشم هنوز هم میخواهم "نوروز" ، نو روزم باشد ...
اگر به آدمها نگاه کنیم شاید خیلی ها باشند که ما بتوانیم به آنها کمک کنیم، پس ما اوضاع امان از خیلی ها بهتر است،قدرت شاد کردن دیگران را داریم و چه قدرت و امیدی بالاتر از اینکه این توانایی را داشته باشی که لبخندی از امید بر لب کسی بنشانی. سال 86 را سال امید، عشق، صلح، آزادی، دوست داشتن، آرامش، زیبایی و خدا میخواهیم و برای رسیدن به آن تلاش میکنیم.
آدمهایی را که میتوانیم به آنها کمکی کنیم فراموش نکنید و شنیدن ترانه زیبای "فرهاد مهراد" را هم در این ایام از دست ندهید...
بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو، بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ...
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیم و در میکنم...
نمیدانم چرا جدیدا اینطوری شده ام، شبیه آدمهای معتاد! خیلی بی حوصله و بی انگیزه! دیگر مثل قدیم زیاد هیجان زده و خوشحال نمیشوم یک زمانی دیدن یک مسابقه فوتبال تیم مورد علاقه ام کلی برایم لذت بخش بود یا دیدن یک فیلم خوب یا خوردن غذا در یک رستوران شیک با یک دوست خوب یا یک بحث سیاسی با یک آدم باسواد یا خریدن یک لباس نو یا شلوغ کردن در دانشگاه و بحث کردن با مسئولان دانشگاه یا چه میدانم مثلا گپ زدن با یک دوست قدیمی یا یک آشنای نزدیک اما دیگر اینها هم لذتی ندارد مثلا همین چند روز پیش که بعد از دو ماه به دیدن مادربزرگم رفتم به شدت لحظه شماری میکردم که زمان بگذرد و بتوانم از آنجا بیرون بیایم کلا اینطوری شده ام بی احساس و یخ! دیگر کتاب هم نمیخوانم حتی کتاب خواندن هم برایم لذت بخش نیست. دروغ نگویم یکی دو تا کتاب وین دایر و رابینز و تریسی دور و برم هست که یک نوک از هرکدامشان میزنم! البته اینها را زیاد کتاب نمیدانم... یکی که در علم پزشکی دست دارد بگوید افسردگی گرفته ام یا نه؟!
قرار است یک کار خوب رو به راه شود اصلا منتظرش نیستم! اما شاید بتواند کمی متفاوت باشد خلاصه چند ماهی را هم با آن سپری میکنیم تا تکراری شود!
کلا اوضاع زیاد رو به راه نیست!
فعلا فقط وقتم را در اینترنت میگذرانم، اخبار میخوانم و وبلاگ. اینها را هم که دارند یکی پس از دیگری فیلتر میکنند! تا ببینیم چطوری میشود روز گار ما...
این مملکت گل و بلبل هم که امکان همه گونه شادی و تفریح را در اختیار ما قرارداده است تا کور شود هر آنکس که نتواند دید!!
البته شاید خودم مقصرم که اوضاع ام اینطوری شده...
میدانم اینهایی که نوشتم برای شما جالب نیست انتظار هم ندارم که بخوانید و نظر بدهید! اما برای منی که روایت کردن خودم سخت است حرف زدن در اینجا غنیمت است فقط تحمل کنید ماندنش را...
چه روزهایی است این روزها گویا پایان است و گویا آغاز...
نمیدانم
گفته بودی که این بازی خطرناک است اما من از خطر نترسیدم. صدای قهقهه ی آرامش چشمانم را نا شنوا کرده بود! خواستم شادی را تجربه کنم گفتی نزد من نیست، صدایت را ندیدم...
من، مغرور و تنها و آرام بودم، از تجربه طوفان بیمی نداشتم.
من به دنبال حرکت بودم و تجربه، نمیدانستم که برای هر کدامشان باید بهایی بپردازی. احساس میکنم زور بردن این بازی خطرناک را ندارم! انگیزه برد هم ندارم! انگیزه بعد از برد هم ندارم جرات شکست خوردن هم ندارم... به دنبال قدرت اداره کردن بازی هستم، سخت است!
دردهایت را اگر نتوانی فریاد بزنی آنگاه اشکها صدایت را میدزدند.
چه ابلهانه سخن میگویم اینروزها...
میخواهم مانند خودم زندگی کنم! میفهمی چه میگویم؟ اگر پوچ گرا هستم، باشم! ربطی به کامو یا هدایت ندارد، خودم هستم
اگر شاد هستم، باشم! ربطی به رایبنز یا دایر ندارد. احساسم به من میگوید چه کار کن نه احساس تو! شاید کتابهایم را آتش بزنم!! گویی دارم رها میشوم از حس "بد" انگاشته شدن. دارم یاد میگیرم همه خوبی ها را با هم داشته باشم از لذت ها لدت میبرم به شیوه خودم. خودم، خودم میشوم!
دیگر "تو" هم نمیتوانی بر من اثر بگذاری! فقط می خوانمت. شاید هم نخوانم! چه خوب که نمیفهمی من چه میگویم، نمیفهمی؟
اصولم را خودم تعریف میکنم، نه کتابهایم و نه هیچکس دیگر.
رها که باشی دلت برای هیچ چیز نمیتپد، دلت که برای هیچ چیز نتپد رها میشوی! نه اصلا این اصل را هم نمیخواهم! من اصلا "اصل" نمیخواهم. آن چیز را که حس میکنم زندگی میکنم.
امشب میخواهم به فلسفه هم لعنت بفرستم! میخواهم بگویم فلسفه هم دروغ میگوید،بگویم؟ این را هم نمیگویم شاید اسم اصل به خود بگیرد.
همه چیز هم راست میگوید هم دروغ! اینطوری بهتر شد.
تو خود را باش من هم خود را هستم، رها میکنم و به خود می اندیشم شاید حقیقت در من باشد، اگر در حقیقت ریا نباشد. اگر هم باشد باکی نیست، دل به خودم سپرده ام اینک! اینطوری حتی از اشتباه کردن هم لذت میبرم! دیدی چقدر قشنگ شد. همه چیز را دوست دارم.
خودم میدانم شدیدا قاطی کردم!!
میخواهم بنویسم
میترسم نوشته هایم هم بوی منطق بگیرد!
خسته از همه چیزم
دلخوشیم اینروزها شده چند بار خواندن و مرور کردن داستانهای هدایت.
آخر هدایت هم شد دلخوشی؟!
فراموشش کن
زنده بودن را فراموش کن، زندگی را فراموش کن فقط بگذار، بگذرد.
هر روز خبر مصیبت، اینهمه خبر خیانت اینهمه تنهایی، دلم گرفته...
دلم خوشی میخواهد
خوشیه پایدار و نه لذت لحظه!
دلم قهقهه میخواهد آنهم از ته دل، بدون ترس از آینده
خسته شدم از اینهمه منطقیدن!
اصلا به من چه که دنیا را گند گرفته
از همه چیز و همه کس بیزارم
کاش میدانستم برای چه آمده ایم؟
اصلا هم نگران این نیستم که خزعبلات پست میکنم!
این بلاگفا واقعا من و خسته کرده، من هم مثل خیلی از بلاگرهای دیگه از پرشین بلاگ شروع کردم و بعد از مدتی اومدم بلاگفا، اونوقتا فکر میکردم که اینجا چه خبره!
من که حسابی کلافه شدم و انگیزه نوشتن و از دست دادم. از ده باری که به بلاگفا یا وبلاگها سر میزنی 9 بار ارور میده: سایت در حال بروز رسانی است!
آقا این یعنی چی آخه؟!
اخبار مربوط به فروش بلاگفا که چند وقت پیش شایع شده بود حال خیلی ها از جمله خود من رو گرفت، همه فکر میکردیم شاید اوضاع خراب بشه، اما حالا میشه گفت که از سیاهی بالاتر که رنگی نیست!
من پیشنهادم این که بهتر فروخته بشه یا.... . خود دانید من یکی که حوصله اساس کشی رو ندارم!
خودتون تعطیلش کنید لا اقل بندازیم گردن شما! من که دلم نمیاد خودم تعطیلش کنم! البته ظاهرا تعطیل به نظر میرسه...
نمیدونم شاید دیگه ننویسم شایدم بنویسم فعلا که خیلی کلافم و عصبی!
من چقدر نمیدانم! زیبا نمیبینم!
خدایم را میخواهم٬ باغبانم را میخواهم٬ ساحل میخواهم٬ تنهایی آزارم میدهد!
«در کتابخانه ات را ببند٬ مثنوی را بر روی هم نه٬ هزارها فیش تحقیق و یادداشت و استنساخهایت را در جعبه بگذار و درش را قفل کن. از فراز عرش مولوی و قله ی استغنای بودائی و عالم مثل افلاطونی فرود آی٬ معبد عیسی مسیح را ترک کن٬ از پشت میز تحقیق و کرسی تدریس بیرون آی٬ جامه هایت را بریز٬ عریان شو! تنت را به خورشید داغ طبیعت بسپار٬ فکر مکن٬ فقط حس کن٬ لمس کن٬ بکوش تا با وجودت بفهمی٬ با پوستت درک کنی٬ تمامی خودت را به احساس بسپار٬ بگذار تا او تا هرجا که میخواهد ببردت٬ در کارش دخالت مکن! تصمیم مگیر٬ نتیجه گیری مکن٬ بیاد نیار٬ در حرف زدن کاری کن که کلمات از مغزت بیرون نیاییند٬ در زیر پوستت٬ مغز استخوانت٬ خونت٬ تپش دلت ساخته شوندو بیرون بریزند. خود را در حس کردن محض رها کن!
کشتی مران٬ قایق سواری مکن٬ شنا مکن٬ تنت را به آب ده تا امواج ببرندت٬ بر روی ماسه های مرطوب بیفت٬ رها شده و خود را به خاک سپرده! بگذار تا دوستت آنقدر بر سرت ماسه بریزد تا پنهان شوی٬ تا چانه در ماسه ها فرو بردت٬ تو را مثل یک درخت در زمین غرس کند٬ تا دوباره بروئی٬ اگر یک عمر فلسفیدن و عملیدن و منطقیدن و خیالیدن و لفضیدن ریشه جانت را نخشکانده باشد"(اگر دکتر جان!!!)"
فکر و خیال و کلام از درون تو را نپوسانده باشد٬ اگر یک ریشه زنده٬ یک ذره جوهر حیات و یک قطره شیره زندگی در تو مانده باشد٬ جوانه میزنی٬ میرویی٬ رشد و نمو میکنی٬ به برگ و بار مینشینی و سایه و ثمر میدهی. باغبانت مهربان و ماهر است. هوشیار و صبور است. او برکت خاک است و مهر زمین و مهربانی بهار و نوازش باران و عشق آفتاب.»
«ناز انگشتهای بارون او باغت میکنه میون جنگلا طاقت میکنه»
دکتر که بیراه نمیگوید٬ خوب حتما میشود دیگر!! امتحانش میکنیم...
....مخاطب های آشنا دکتر شریعتی....
زندگی بهانه ای است برای شادی...
«شخصی که همه چیز زندگی را دوست دارد. وتقریبا آماده انجام هر کاری هست. او مشتاق زندگی است و هر آنچه را که بتواند٬ از زندگی طلب میکند. پیک نیک٬ فیلم٬ کتاب٬ ورزش٬ شهر٬ مزرعه٬ حیوانات٬ کوهها و تقریبا همه چیز را دوست دارد.
وقتی در کنارش هستید٬ متوجه خواهید شد که از آه ناله٬ گله و شکایت و نق زدن و افسوس خوردن خبری نیست. اگر باران ببارد٬ آن را دوست دارد. اگر هوا گرم باشد و یا در ترافیک گیر کند به جای غرغر کردن به استقبالش میرود. حتی اگر روزی از خواب برخیزد و ببیند که بینی و بازوانش کج و کوله شده است٬ ناله و تضرع سر نمیدهد! از ظاهر و قیافه خود خشنود است.
اگر سال ها زندگی اش را پی بگیرید مشاهده خواهید کرد که همیشه خرسند و خشنود بوده و هیچگاه در آرزومندی بسر نمی برد.او مانند کودکی دنیا را با ظواهرش پذیرفته است. اگر از او بپرسید چه چیز را دوست ندارد٬ به سختی کلامی برای پاسخ می یابد. او این توانایی را دارد که به جای گذشته و آینده فقط در حال زندگی کند. چنین شخصی هرگز آلت دست و قربانی احساسات منفی نمیشود.»
شاید در نگاه اول تصویر این شخص٬ انسان متعادلی را نشان ندهد!
چگونه انسان با دیدن این همه اندوه و رنج و فقر و بیماری و بی عدالتی و باز هم شاد باشد. چگونه میتوان با دیدین اینها حتی لبخندی بر لبان جاری کرد.
اما باید بدانیم
«فقر و گرسنگی و انواع بیماریها نیز بخشی از تکامل جهان را تشکیل میدهند رنج و عذاب و تمنای ما برای پایان دادن به دردها نیز به نوبه خود بخشی از تکامل گیتی است.»
نباید غم را بدرون روحمان راه دهیم٬باید بگذاریم روحمان سر خوش شادیهایش باشد. از هرکس و هرچیزی که ترویج اندوه میکند فاصله بگیریم.
افسردگی و غم روح ما را تسخیر میکند٬ اگر دیر بجنبیم.باید از ته دلمان قهقهه سر بدهیم٬ همین الان!.
«نباید حاضر باشیم حتی یک لحظه وقت خود را صرف شکوه و شکایت کنیم.بلکه به جای آن٬ برای تغییر وضعیت نامطلوب زندگی تلاش میکنیم. و از اینکه رویدادهای گذشته زندگیمان موفق نبوده احساس گناه نمیکنیم.» بناهای متروک(افکار غم آلود) را ویران میکنیم و بناهای نو(افکار شادی آفرین) را جایگزین میکنیم.
شاد هستیم و شادی میافرینیم٬ زندگی میکنیم و از زندگی لذت میببریم.
قسمتهای داخل گیومه نقل از کتاب "عظمت خود را در یابید" نوشته "وین دایر"
از همه دوستام معذرت میخوام که یک مدتی همه چیز بهم ریخته بود.
هنوز هیچی معلوم نیست٬ اما من باید عادی باشم چون قرار نیست که اتفاق بدی بیفته.
از همه شمایی که به نحوی به من کمک کردین ممنونم.
از امروز روال عادی این وبلاگ و پی میگرم و یک سری از پستهایی رو هم که معتقدم ارزش پست کردن نداشتن همانطوری که گفته بودم حذف میکنم٬ البته قرار بود بعد از مشخص شدن موضوع حذف کنم٬ اما چون قرار نیست اتفاق مهمی بیتفه از همین الان حذفشون کردم.
و اینکه سلامتی و امید بزرگترین نعمتیه که خداوند به عزیزان ما و ما اعطا میکنه.
اما موضوع بعدی اینه که من سینمایی نیستم٬ فقط سینما رو دوست دارم! این هم معنیش اینه که من علاوه بر سینما از موضوعات دیگر هم مینویسم. شاید اگه طور دیگه نگاه کنید بشه هر موضوعی رو به نحوی به سینما هم ارتباط داد.
باید بگم که به هیچ وجه فقط از سینما نمینویسم.
این و گفتم که شاید بعضی از دوستان خواستن من و از پیوند وبلاگشون بردارن.
به علت اینکه اکثر سریالهای تلویزیون واقعا کسل کننده و از لحاظ بار معنایی و کارگردانی ضعیف و حتی گاهی غیر قابل تحمل هستند٬ معمولا چندان حوصله ای برای نوشتن در این موارد ندارم.
اما گویا این بار شرایط متفاوت است. به پیشنهاد چند تن از دوستان و به خاطر موجی که بازی تاثیرگذار زنده یاد پوپک گلدره ایجاد کرده، چند سطری مختصر و در حد توان خود مینویسم.
چند وقتی است که سریال نرگس از شبکه سه سیما پخش میشود. و اینبار بر خلاف همیشه که معماهای سریال مورد بحث بین مردم بود، تنها گفت و شنود پیرامون این سریال تنها یک چیز است، "نرگس".
پوپک گلدره در این سریال نقش یک دختر عاقل و معصوم را بازی میکند و با تن دلنشین صدایش و میمیک های هنرمندانه ی خندیدن و گریستنش، دلهای مردم را به دست آورده است. و فکر اینکه او اینک در میان ما نیست به شدت آزاردهنده شده است، به طوریکه در سکانسهای غمگین و گریه دار، مردم به شدت اشک میریزند نه تحت تاثیر فیلم که تنها به خاطر نرگس! اما مرگ یک واقعیت است، مهم این است که پوپک در قلبهای ما نشست.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
و مهم این است که مردم نغمه پوپک را همواره به یاد خواهند داشت.
اما در مورد سریال!
مضمون این سریال هم همچون تمام سریالهای تلویزیونی سیما عشق است. گویا که دیگر مشکلی در عالم نیست! اما آنچه امیدوار کننده میباشد این است که زوایای پنهانتری از این سوژه را کارگردان بر روی صحنه آورده. اگرچه این صحنه ها را در سینما به وفور میبینیم، اما در تلویزون کمتر به یاد داریم.
یکی از نکات مثبتی که در این سریال دیده میشود بازی گرفتن خوب سیروس مقدم از بازیگران میباشد، بطوریکه بازی خوب و متفاوتی را از پورشیرازی و پوپک گلدره شاهد هستیم.
به هر حال امیدواریم پایانی منطقی در انتظار این سریال باشد٬ که تجربه و گذشته نگری این امر را محال مینمایاند.
به نام خدایی که زیباترین تابلوی آفرینش«مادر» را آفرید
سلام به مادر
مادر چه دارم که تقدیمت کنم...
زندگی نداشته ام را تقدیم تو میکنم. میدانی که چقدر سخت است! اما فدای یک تار مویت٬ فدای قلب زیبایت. فدای چشمان دریایت.
در روزگاری که دوست داشتن را هم باید خرید٬ تو اینگونه رایگان محبت هدیه میکنی. تو فرشته ای و من چه گستاخانه از تو انتظار خدا بودن دارم. انتظار من بی ادبی است مرا ببخش.
قلم الکن من کی تواند وسعت عظمت تو را به تصویر بکشد.
حکایت طبل تو خالی را حتما شنیده اید٬ وقتی به آن میکوبی همه کس میشنوند و میپندارند که منبع این صدا باید از قدرتی بالا برخوردار باشد که اینچنین افلاک را در مینوردد!
سری جدید برنامه کوله پشتی شروع شد و من انتظار میکشیدم که چهره متفاوتی را از آقای حسنی ببینم٬ حداقل از حرفهای خودش بر می آمد که از کلیشه بیزار است. البته که این جمله ژست قشنگی بود که گرفتنش از این مجری توانا چندان دور از ذهن نبود!
برنامه کوله پشتی برنامه ایست که معمولا از نوابغ و تحصیل کرده های این مرز و بوم دعوت میکند کسانی که اگر سی سال از عمرشان گذشته باشد معمولا بیشتر از بیست سالش را جزء کتاب چیزی ندیده اند! متاسفانه یا خوشبختانه کتاب هم که به آدمها بی ادبی و وراجی یاد نمیدهد!
آقای حسنی! نشان دادن قدرت بیان به این آدمها و دست انداختن آنها به خدا "هنر" نیست. نمیدانم چه عاملی شما را به این روز انداخته که از دست انداختن دیگران لذت میبرید! آن هم دست انداختن کسانی که در عمرشان هیچوقت فرصتی برای تمرین وراجی نداشته اند.
آقای فرزاد حسنی! من هم قبول دارم که شما در سخن راندن توانا هستید اما چنان برانید که افسار زبان در دستتان باشد.
آقای حسنی! خوب است که شما نماینده هنرمندان سینما در مجریگری نیستید. خوشبختانه شما که جزء بازی در چند سریال ضعیف آنهم در کاراکترهای رده چندم! چیزی در کارنامه خود ندارید، پس بهتر است به "هنر"مند بودنتان ننازید.
آقای حسنی! شما که در حرفهایتان مدام از خدا و اخلاقیات سخن میگویید٬ بیایید به حرفهای خودتان اعتقاد بیاورید. باور کنید تمسخر کردن آدمها در هر مذهبی محکوم است.
آقای حسنی! برای فرار از کلیشه هم که شده بیایید تغییر کنید، شاید بتوانید از شدت نفرت هوادارن سابقتان بکاهید. یک زمانی فکر میکردم شما از اعتماد به نفس زیادی به غرور رسیده اید! اما اکنون به اشتباه ام اعتراف میکنم٬ شما مجریگری را با غرور آغاز کرده اید این کارهای شما ربطی به اعتماد به نفس ندارد.
سخن آخرم اینست که غرور شما باعث منفور شدنتان شده است. خود را در یابید!
دوستان معذرت میخوام پست قبلی خودم رو حذف کردم! چون ارتباطی به سینما نداشت! دوستی پیشنهاد داد که این وبلاگ تخصصی راجع به سینماست و معنی نداره که با موضوعات دیگه قاطی بشه!
دیدم درست میگه!!! دوست دارم اینجا تخصصی راجع به سینما بنویسم، قول میدم به زودی یک پست خوب سینمایی داشته باشم،از دوستهایی که پست قبلی رو خوندن دوباره معذرت میخوام که حذف کردم فعلا تصمیم دارم فقط از سینما بنویسم! چون میترسم اینجا تبدیل به دفترچه خاطرات بشه!
دو سه تا وبلاگ داشتم که توش مزخرف مینوشتم! که بعد از یه مدت
من و خسته میکردن ومجبور میشدم حذفشون کنم!!! اما فکر کنم این
موضوع رو دوست دارم و بتونم دووم بیارم! به شرطی که دوستان، من
رو بپذیرن و کمکم کنن! هیچ ادعایی در زمینه سینما ندارم اومدم بیشتر
یاد بگیرم و البته حرف هم بزنم!


